من خیلی وقته تلویزیون نگاه نمی کنم دیروز سر نهار یه لحظه گفتم ببینم چه خبره روشن
کردم .قسمتی از یه سریال بود فقط یک جملش رو شنیدم و اون من رو دگرگون کرد دیدم با
این ماه که ذیحجه است مناسبت داره .
جمله این بود : قربانی حج خود حاجیه
تمام ظهر رو گریه کردم
کاش واقعا بتونیم از خودمون بگذریم .
...بیگاه شد بیگاه شد ،خورشید اندر چاه شد
خیزید ای خوش طالعان !وقت طلوع ماه شد
شب روحها واصل شود مقصودها حاصل شود
چون روز روشندل شود هر کو زشب آگاه شد
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دستزن
یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد

...
سلام
من خیلی وقته نبودم بعضی روزا میومدم و فقط نگاش می کردم ولی حس و حال نوشتن نداشتم .می دونید چرا ؟ آخه تو این مدت یه چیزایی دلم می خواست بنویسم که نمی تونستم بنویسم .نوشتن هم دل و دماغ می خواد ولی به هر حال امروز طلسمش شکسته شد .دلم برای این صفحه و شماها خیلی تنگ شده بود
امیدوارم از این به بعد بیشتر بنویسم .
سلام به شما
می دونم که مثل همیشه از نبودنم عصبانی هستید
واقعا ببخشید
مدتی جدا درگیر بودم
ولی حالا اومدم که تولد بزرگی رو تبریک بگم که زندگی من رو متحول کرد
حضرت مولانا
امیدوارم نور وجودی او چراغی باشه برای راه ما _در راه ماندگان _
در پناه حق
بدرود
به سلامتیِ درخت
نه به خاطرِ میوهش،
به خاطرِ سایهش.
به سلامتیِ دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش،
واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم رو خالی نمیکنه.
به سلامتیِ دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش،
واسه یکرنگیش.
به سلامتیِ سایه!
که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره.
به سلامتیِ پرچم ایران!
که
سهرنگه.
تخممرغ!
که دورنگه.
رفیق!
که یهرنگه.
به سلامتیِ همه اونایی
که
دوسشون داریم و نمیدونن،
دوسمون دارن و نمیدونیم.
به سلامتیِ نهنگ!
که گندهلات دریاست.
به سلامتیِ ز نجیر!
نه به خاطر اینکه درازه،
به خاطر اینکه به هم پیوستس.
به سلامتیِ کرم خاکی!
نه به خاطر کرمبودنش،
به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا!
به سلامتیِ برف!
که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتیِ رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
میخوریم به سلامتیِ گاو!
که نمیگه من،
میگه ما.
به سلامتیِ دریا!
که ماهی گندیدههاشو دور نمیریزه.
میخوریم به سلامتیِ اون
که
همیشه راستشو میگه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا!
که سنگای دیگه رو میگیره دورش.
به سلامتیِ بیل!
که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاقتر میشه.
به سلامتیِ دریا!
که قربونیاشو پس میآره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!
که یهتنه یه اتوبان رو حریفه.
(با تشکر از دوستان ٢٣)
سلام سلام
از همه دوستانی که باعث دلگرمی من شدن و برام کامنت گذاشتن ممنونم 
دوستان نمره امتحان آناتومیم اومد قبول شدم ( 5/19 )خیلی خوشحالم
امروز اومدم عید غدیر رو بهتون تبریک بگم و اگه این سید قلابی رو قبول دارید بهتون عیدی بدم .
عیدی من جمله ایست از دکتر علی شریعتی :
اگر نمی توانی بالا بروی سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بیدار کند
عیدتون مبارک 
سلام سلام
پژمان عزیز نگران نباش من کاملا خوبم فقط کمی سرم شلوغ بوده
دوستان با این بارون زیبا چه می کنید ؟
من که کلی کیف کردم دیروز زیر این نعمت خدا یه پیاده روی اساسی کردم جای همتون خالی !
حالا از اینکه واقعا خیلی خوشحال بودم و لذت می بردم که بگذریم می رسیم به یک سری از هموطنان عزیزمون که نمی دونم با خودشون چی فکر می کنن که وقتی بارون میاد انقدر سنگ دل می شن ؟ میگید کیا : راننده تاکسیا رو میگم که فقط وایمیستن یه گوشه و چای می خورن و دربستی می رن این ور و اون ور بیچاره مردم بینوایی که مثل من حوصله پیاده روی رو نداشتن نمی دونم تکلیفشون چی بود با این دربستیا .... حالا ازاینا که بگذریم می رسیم به این راننده هایی که تو اون بارون از جلوی پای مردم ویراژ می دن و تو یه چشم به هم زدن یه نفر رو موش آب کشیده می کنن .
نمی خوام از بدیهای این روزای زیبا بگم چون واقعا لذت بخشن ولی فقط فکر می کنم که اگه حتی یک نفر هم این مطلب رو بخونه و لااقل خودش رعایت کنه چه خوب می شه امیدوارم همه ما غرورمون رو طوری کنترل کنیم که وقتی تو بارون از جلوی کسی با ماشین رد شدیم ترمز کنیم و خودمون رو جای اون بذاریم .
دیروز با خودم این شعر رو زمزمه می کردم که :
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
چون که بلندت کند تا که تواند فکند
سلام به خوبان
می دونید مدتی بد سرما خورده بودم و در ضمن سرگرم گذروندن دوره های مربی گری اروبیک هستم که فعلا یکیش رو قبول شدم .
خیلی اتفاقات تو این مدت افتاد که دلم می خواست راجع بهشون براتون بنویسم مثل رفتن گلشیفته به هالیوود ، انتخابات ریاست جمهوری امریکا ، ورزش و....
نمی دونم حالا که من دارم کمتر می نویسم یهو این همه اتفاق افتاد یا قبلش هم سوژه زیاد بوده به هر حال من در ذهنم باهاتون در تماس بودم .


سلام عزیزان
من دیروز بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم تا به قول معروف شهروند سالمی باشم ولی چشمتون روز بد نبینه یک ساعت و نیم از آریاشهر تا هفت تیر تو اتوبوس بودم در حالیکه همش داشتم حرص می خوردم به مردم هم نگاه می کردم که چقدر غمگین و افسردن دلم برای همشون سوخت حالا تو این وضعیت یه پیرزن ژنده پوش هم نفس زنان پله های اتوبوس رو بالا اومد و به همه نگاهی کرد و گفت من سرم گیج می ره نمی تونم واستم لطفا کسی جاش رو به من بده من که خودم هم ایستاده بودم کاری از دستم براش بر نمی اومد ولی چشمتون روز بد نبینه هیچکس از جاش تکون نخورد تازه یه خانمه با لحن حق به جانبی گفت : می خواستی واستی اتوبوس بعدی رو سوار شی مردم که نمی تونن حقشون رو بدن به تو !!!!!!
بعد از حدود ١٠ دقیقه یه خانمی که اون ته وجدان درد گرفته بود جاش رو به پیرزن مذکور داد ...
واقعا دلم برای همه سوخت هم پیرزن هم خانمای متشخص و حق به جانب
فکر نمی کنم حالا حالاها هوس اتوبوس سواری به سرم بزنه .
تمام مردم شهر برای باریدن باران دعا می کردند
غافل از اینکه خداوند با کودکیست که کفشهایش سوراخ است.